تبلیغات
مطالب به روز آموزشی برای آموزگاران ودانش آموزان پایه ششم دبستان - یادمان باشد َ
مطالب به روز آموزشی برای آموزگاران ودانش آموزان پایه ششم دبستان

منوی اصلی
درباره وبلاگ
موضوعات
پیوندهای روزانه
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
یادمان باشد
دوشنبه 27 آبان 1392 :: نویسنده : ششم دبستانی ابراهیمی

پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه چهارساله اش زندگی کند . دستان پیرمرد می لرزید ، چشمانش تار شده بود و گام هایش مردد و لرزان بود .

اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع می شدند ، اما دستان لرزان پدر بزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را تقریبا برایش مشکل می ساخت . نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی زمین می ریختند ، یا وقتی لیوان را می گرفت غالبا شیر از داخل آن به روی رومیزی می ریخت . پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند .
پسر گفت : ” باید فکری برای پدربزرگ کرد . به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سر و صدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کرده ام .‌” پس زن و شوهر برای پیرمرد ، در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند . در آنجا پیرمرد به تنهایی غذایش را میخورد ، در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از غذایشان لذت می بردند و از آنجا که پیرمرد یکی دو ظرف را شکسته بود حالا در کاسه ای چوبی به او غذا می دادند . 
گهگاه آنها چشمشان به پیرمرد می افتاد و آن وقت متوجه می شدند هم چنان که در تنهایی غذایش را می خورد چشمانش پر از اشک است . اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده ای بود که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او می دادند .
اما کودک چهارساله شان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود . یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود . با مهربانی از او پرسید :

” پسرم ، داری چی میسازی ؟‌

” پسرک هم با ملایمت جواب داد : ” یک کاسه چوبی کوچک ، تا وقتی بزرگ شدم با آن به تو و مامان غذا بدهم .” و بعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد .

این سخن کودک آن چنان پدر و مادرش را تکان داد که زبان شان بند آمد و سپس اشک از چشمانشان جاری شد . آن شب مرد جوان دست پدر را گرفت و با مهربانی او را به سمت میز شام برد .

                                           اولیای گرامی

                                یادمان باشد . فراموش نکنیم

قدرت درک کودکان فوق العاده است . چشمان آنها پیوسته در حال مشاهده ، گوشهای شان در حال شنیدن . ذهنشان در حال پردازش پیام های دریافت شده است . اگر ببینند که ما صبورانه فضای شادی را برای خانواده تدارک می بینیم ، این نگرش را الگوی زندگی شان قرار می دهند .


نوع مطلب : مهارتهای زندگی، 
برچسب ها : مهارت های زندگی،

 

 



نویسندگان
مطالب اخیر
آرشیو وبلاگ
نظرسنجی
لینک دوستان
برچسب ها